+چند روزه اصلا هیچی درس نخوندم 
5شنبه غروب بود حالم خیلی بد شد و یه دعوای خیلی بزرگ کردم،هاشمم خودشو الکی انداخت وسط و چند تا فحشم به من داد.یکی نیس بهش بگه چه ربطی به تو داره اخه.خودتو نخود هر آشی نکن.
از اون به بعد افسردگی شدیدی گرفتم.جوری که فقط گریه میکردم و کسی جز آقایی رو نمیخواستم ببینم و ندیدم.
دیشب ساعتنزدیکای 7بود و داشتم گریه میکردم،اقایی کارت بانکیش رو داد بهم و گفت برو نون خامه ای و تنقلات بخر بیا با هم بخوریم.یه جشن شکم بگیریم.منم رفتم.بیشتر به این علت رفتم که یه بادی به سرم بخوره.وقتی اومدم خونه خیلی حالم بهتر شده بود و الانم که خداروشکر خوبم
امروز دیگه درس میخونم.
+خدا جون لطفا اون خونه رو جور کن که بتونیم اجاره اش کنیم و از اینجا بریم.خدایا ازت خواهش میکنم
برچسب: بازگشت,بازگشت به ایران,بازگشته,بازگشت به آینده,بازگشت شادمهر به ایران,بازگشت پرستوها,بازگشت کوین لورون,بازگشت بورسالینو,بازگشت قیصر به ایران,بازگشت آزادگان,
نویسنده: آریا فراهانی